تبلیغات
دغدغه های زیبا - هیچکس از متوسط اطرافیانش فراتر نمی‌رود
 
دغدغه های زیبا

این قانون در تمام زندگی جزو باورهای من محسوب می‌شده. اگر متوسط حقوق همه‌ی دوستان من، مثلاً یک میلیون تومان باشه، من با کشتن و تکه تکه کردن خودم ممکنه دو میلیون تومان حقوق بگیرم. ممکن هم هست اگر در حد مرگ خودم را نابود کنم،‌ کمی بیشتر حقوق بگیرم  و مثلاً پنج میلیون تومان در ماه درآمد داشته باشم. اما محال است که درآمد ماهیانه من پنجاه میلیون تومان باشد و متوسط درآمد دوستانم، یک میلیون تومان!

اگر به رضایت از زندگی نمره‌ای بین صفر تا صد بدهیم و متوسط دوستان من،‌ از زندگی ۴۵ واحد راضی باشند. محال است که من نمره‌ای نزدیک به هشتاد یا نود یا صد داشته باشم. من همان حدود چهل تا شصت زندگی می‌کنم.

فکر می‌کنم این قانون در مورد درآمد، موقعیت اجتماعی، میزان قدرت و نفوذ، میزان امید و ناامیدی، میزان هدفمند بودن و نبودن، سرعت رشد و پیشرفت، سطح مهارت و بسیاری از موارد دیگر صادق است.

دو روش برای رشد و پیشرفت شغلی وجود دارد. اولین روش این است که خودمان را به کلوپ بزرگ‌ترها تزریق کنیم! وسایل و لباس لوکس تهیه کنیم. به زور و ضرب، خودمان را در مهمانی‌های افراد موفق و بزرگ و ثروتمند جا بدهیم. هر روز با این و آن عکس بیندازیم و در فضای مجازی منتشر کنیم و تلاش کنیم که به هر حیله، راهی به خانه‌ی بزرگان بیابیم.

این روش ممکن است در کوتاه مدت موفق باشد. حتی موفقیت‌های چشمگیر ایجاد کند. اما پایدار نیست. زندگی و رفت و آمد به باشگاه ثروتمندان و بزرگان و افراد موفق، قواعد و اصولی دارد که اگر من آنها را ندانم،‌ دیر یا زود به اشتباهی رانده می‌شوم!

بارها دیده‌ام که کسی وقت و انرژی گذاشته و راه ارتباطی با فردی که از نگاه او در باشگاه قدرت (سیاسی / اقتصادی / شهرت / موقعیت سازمانی) قرار داشته پیدا کرده. اما در اولین پیام یا پیامک یا دیدار یا تماس یا اولین جمله، همه چیز را بر باد داده و تا ابد، آن فرصت را از دست داده است. اگر هم نخستین برخوردهایش موفق بوده در برخوردهای بعدی، ضربه‌ی مهلک‌تری به خود و آن رابطه زده!

خوب. اگر این شیوه رو نپذیریم راه جایگزین چیست؟    در نگاه من: بالاتر بردن اطرافیان

اگر شرکتی همکار ماست که خدمات مثلاً آی تی ما را انجام می‌دهد، باید موفق باشد. باید ثروتمند باشد. باید کارکنانش شاد باشند. تا در ارتباط و تماس با شرکت ما، کار ما هم بهتر انجام شود. کارکنان ما هم راضی باشند.

اگر شرکتی پیمانکار یک وزارتخانه است، باید ثروتمند باشد. باید پول‌هایش را به موقع بگیرد. باید صورت وضعیت‌هایش تا حد امکان به سرعت نقد شود، تا وزارتخانه هم برنامه‌هایش را بهتر اجرا کند و سالهای بعد بهتر بودجه بگیرد و قدرتمندتر شود. اما اگر وزارتخانه،‌ پیمانکار را غریبه دید و تلاش کرد با ایجاد رقابت‌های ناسالم، آنها را وادار به پیشنهاد قیمتی کمتر از قیمت تمام شده در مناقصه‌ها کند، در نهایت، چند سالی درگیر جلسات ادعا و پنالتی خواهد بود و در نهایت هم وزارتخانه‌ای متروک می‌ماند و وزیری مطرود و پیمانکاری فرسوده و کارکنانی خسته و کشوری نابود.

اگر من به عنوان مدیر دپارتمان، اختیاراتی از مدیر ارشدم می‌گیرم، باید این اختیار را به شکل معقول و منطقی بین همکارانم تقسیم کنم و وظایف را تفویض کنم. اینکه فکر کنم اختیار به دست آمده،‌ ابزار جدیدی برای اعمال قدرت است و فاصله‌ی من را با تیم افزایش می‌دهد و قدرت مدیریت من را بهتر درک می کنند، راهکاری نادرست یا کوتاه مدت برای رشد و موفقیت است. مدیری رشد می‌کند که کارکنان واحدش، قدرتمند باشند. مدیرعاملی رشد می‌کند که معاونانش هر یک، در حد مدیرعامل یک شرکت بزرگ باشند. رییس جمهوری رشد می‌کند که وزرایش هر کدام در قد و قواره یک رییس جمهور باشند.

فلسفه به اشتراک گذاشتن دانش هم همین است. آنها که می‌آموزند و می‌آموزانند، رشد می‌کنند. آنها که می‌آموزند و انبار می‌کنند تا به موقع آن آموخته‌ها را در لباسی مناسب به دیگران بفروشند، دیر یا زود، با تغییر فصل و تغییر سلیقه، باید لباس‌های قدیمی را بدون استفاده و کاربرد، کنار خیابان بگذارند و رها کنند.

بالا بردن دیگران،‌ اگر همزمان به بهبود توانمندی‌ها و نگاه خود فکر کنیم، هزینه ندارد. دیگران پله‌ای می‌شوند برای بالا رفتن ما و ما پله‌ای برای رشد آنها و این بازی ادامه پیدا می‌کند. حتی اگر دیگرانی را دیدیم که از این بازی، سرپیچی و سواستفاده کردند، ما نباخته‌ایم. ما تجربه‌ای کسب کرده‌ایم که شریک و همراه و کارمند و دوست توانمند و شایسته را از همراه ناشایسته تشخیص دهیم. این مهارت را دیر یا زود باید آموخت. چه بهتر که زودتر بیاموزیم.