تبلیغات
دغدغه های زیبا
 
دغدغه های زیبا
ما نسل عادت کرده به جشن‌های خودکفایی بودیم؛ از خودکفایی گندم تا پیکان! برای ما بدیهی بود که برای حفظ استقلال باید از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را تولید کنیم. ما تازه سال‌های انتهای دهه‌ی ۷۰ بود که فهمیدیم خودکفایی در همه‌ی امور امکان‌پذیر نیست. با خودکفایی خداحافظی کردیم، هم ما مردم، هم آن سیاستمدارها؛ چون فکر می‌کردیم نمی‌شود! نه اینکه راه حل خوبی نیست!

بعد شروع شد به تهیه فهرستی از کالاهای استراتژیک که فکر می‌کردند باید در آن‌ها خودکفا شویم. گندم در این فهرست بود به اسم امنیت غذایی؛ یا بنزین و خودرو بخاطر سهم اشتغال بالا. ما از ترس تحریم، از ترس کابوس جنگ با عراق، ما به هزار دلیل دنبال استقلال از طریق خودکفایی بودیم.

برای من گذشت و گذشت تا در مدل‌سازی‌ها رسیدم به مفهوم «استقلال»! از دید منی که بزرگ‌شده در این دوره‌ها بودم، استقلال یعنی «کمترین میزان تاثیرپذیری از دیگران» یعنی هرچقدر کسی نتواند بر تصمیمات من اثر بگذارد من مستقل‌تر هستم؛ یعنی اگر آمریکا و اروپا روی فعالیت‌های من اثر نگذارند من استقلال بیشتری دارم.

اما از دید کتاب‌ها و مدلسازی‌هایی که داشتم در دانشگاه تدریس می‌کردم، «استقلال» از «نسبت وابستگی دیگران به من به وابستگی من به آن‌ها» به دست می‌آمد؛ یا برابر بود با «نسبت تاثیراتی که من بر دیگران می‌گذارم به مجموع تاثیراتی که میگذارم و می‌پذیرم».

در این تعریف اگر من کشوری باشم که دیگران به من وابسته نیستند؛ من مستقل نیستم! و البته قدرت هم ندارم!

البته در مدل‌سازی‌های پیچیده‌تر، هم تعریف «استقلال» و هم تعریف «قدرت» پیچیده‌تر می‌شدند، اما در همه‌ی آن‌ها مدام نقش تاثیرگذاری‌ها در تعریف «استقلال» بیشتر می‌شد!

از دید مدلسازی‌های جدید، بازیگری که در یک سیستم «استقلال» داشت، بازیگری بود که باید تاثیرگذار می‌بود، وگرنه هر چقدر هم تاثیرپذیری‌اش را از سایرین کم می‌کرد، مستقل نمی‌شد.

⭕️استقلال و تحریم‌ها
بسیار نوشته شده که چرا اینقدر ما راحت تحریم می‌شویم؟ پاسخ اما دقیقا برمی‌گردد به دلیل همین درک نادرستی است که از مفهوم استقلال داریم.

بازیگر مستقل یا دارای قدرت، قابل حذف شدن از سیستم نیست. یعنی کشوری که ۱۰۰ میلیارد دلار وارد می‌کند و ۱۰۰ میلیارد صادر می‌کند؛ خیلی قوی‌تر از کشوری است که نه وارداتی دارد و نه صادراتی! کشور اول را نمی‌شود از جهان حذف کرد و دومی را می‌شود!

 بگذارید چند واقعیت ببینیم:
1️⃣ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم چون سالیانه حدود ۳ میلیارد یورو از آلمان واردات داشته‌ایم؛ خیلی شریک جذابی برای آلمانی‌ها هستیم؛ اما یادمان می‌رود که صادرات آلمانی‌ها حدود ۱۳۵۰ میلیارد است و این یعنی سهم ما حدود ۰.۰۰۲ است! یعنی قابل صرف نظر!

2️⃣سهم ایران در چند سال گذشته کمتر از ۰.۰۰۱ از کل صادرات چین بوده است و سهم ایران در واردات این کشور نیز کمتر از ۰.۰۰۹! یعنی سهم ما تقریبا در اقتصاد چین آن‌قدر ناچیز است، که می‌شود درنظر نگرفت!

این‌ها واقعیت‌هایی هستند که معنایش متاسفانه در همان تفاوت فهم‌مان از مفهوم استقلال نشات گرفته است. ما موفق شده‌ایم تاثیری‌پذیری خود را از دیگران کم کنیم؛ اما ما به سادگی در معادلات جهانی نادیده گرفته می‌شویم؛ چون تاثیرگذاریمان هم به اندازه‌ی تاثیر‌پذیری‌مان ناچیز است!

⭕️ تغییر دیدگاه
وقتی به شاخص‌های جهانی دقت می‌کنیم، در بسیاری از این شاخص‌ها «واردات» یک معیار مطلوب است! بله واردات اگر در صنایع پیشرفته و کالاهای سرمایه‌ای باشد، و اگر همراه با صادرات بالا باشد، یک معیار خیلی خوب است. ما هنوز افتخار می‌کنیم به کاهش واردات بدون آن‌که توجه کنیم به سایر جنبه‌ها!

ما بیش از هر چیز نیاز داریم تا به بازتعریف مفاهیمی اقدام کنیم، که میراث دنیای ماقبل جهانی‌شدن است! ما نیاز داریم تا دوباره در خصوص بسیاری از چیزهایی که بدیهی می‌دانیم، فکر کنیم!

ما اگر واردات بالا و صادرات بالا داشتیم، هرچند تفاضلش همین مقدار اکنون بود، حتما بیش از وضعیت فعلی‌مان تاثیرگذار بودیم و این یعنی به راحتی قابل صرف نظر کردن نبودیم! یعنی به راحتی نمی‌شد با یک امضا تحریم‌مان کرد!

در دنیای امروز، هیچ رابطه‌ای یک‌طرفه نیست. نمی‌شود تنها تاثیرگذار بود و هیچ وابستگی نداشت. مهم آن است که بیش از آن که وابسته به دیگران باشیم، آن‌ها به ما وابسته باشند.

دستیابی به استقلال تنها از طریق این توازن ایجاد می‌شود؛ وگرنه اگر به هیچکس وابسته نباشیم و دیگران هم به ما وابسته نباشند؛ همگی برای حذف شدنمان توافق دارند!

یعنی حتی اگر خودکفایی امکان‌پذیر هم باشد، قدرت و استقلال ما را افزایش که نمی‌دهد، بلکه کاهش می‌دهد!

✍️ امیر ناظمی







چهارشنبه 11 اسفند 1395
در فنون نظامی، هنگامی‌که یک ارتش، زمین یا بخشی از كشوری را به تصرف خود درمی‌آورد، ممكن است پس از مدتی نیروهای منطقه اشغال‌شده اقدام به بازپس‌گیری آنجا بکنند. زمانی که ارتش پى ببرد كه منطقه مذکور را از دست‌ خواهد داد، تمامی منابع و ذخایر آن منطقه جغرافیایی را قبل از ترک، از بین می‌برد تا در اختیار دشمن قرار نگرفته و در آینده از آن منابع علیه ارتش استفاده نشود. این منابع شامل جایگاه‌های نظامی، دکل‌های نفتی، بناها، صنایع، مزارع کشاورزی و ... است که مورد تخریب واقع شده و به آتش کشیده می‌شود. این استراتژی نظامى تحت عنوان "استراتژى زمین سوخته" اطلاق می‌شود.

در سیستم ادارى، بعضاً نامدیران اقدام به نابودى کلیه منابعى می‌کند كه براى توسعه و رشد سازمانى در آینده مورد نیاز است و با این کار سعی دارند مدیر بعد از خود را خلع سلاح کنند تا ابزاری برای تحقق اهداف سازمانی نداشته باشد. استفاده از "استراتژی زمین سوخته" توسط نامدیران با اهداف خاص دیگری نیز اتفاق می‌افتد ازجمله: 
-خودشیرینی برای ذینفعان و تصویرسازی مثبت از خود
-سعی در باند سازی و تشکیل پشتوانه سرمایه ارتباطاتی برای اهداف متعدد آتی
-قصد تصرف مدیریتى دیگر هنگام اطلاع از عزل قریب‌الوقوع خود

تاکتیک‌های نامدیران در استفاده از "استراتژى زمین سوخته":
-عقد قراردادهاى غیرضرورى با تحمیل دیون پرداختى سنگین براى آینده
-اخذ وام‌های بلندمدت و کوتاه‌مدت از نهادهای مالی نمایش عملکرد ویترینی
-پرداخت پاداش‌های بدون مبنا به کارکنان و حتی اشخاص ثالث
 -وعده و وعیدهاى توخالی به كاركنان براى آینده
-عدم دریافت و حتی بخشش تعهدات مالی و غیرمالی ذینفعان به سازمان

نامدیرانی که از این استراتژی استفاده می‌کنند، نگرش موقتی و ابزاری به پست اجرائی دارند به‌نحوی‌ که پست اجرائی را پله‌ای برای تحقق اهداف شخصی قلمداد می‌کنند و این روحیه بر تمام اعمال و رفتار ایشان ساری و جاری است. بدین ترتیب نامدیران انبوهى از ویرانی‌ها در حوزه‌های مادى، اعتماد به سیستم، برند سازمان، انگیزش كاركنان، سطح انتظارات ذینفعان، و تبدیل ذی‌نفعان به افرادی با عادات طفره‌روی و منفعت‌طلبی از سازمان را از خود به‌جای می‌گذارند. این "زمین سوخته" عامل اصلى شكست سازمان و  مدیر بعدى را موجب می‌شود.

دلایل ساختارى رونق "استراتژی زمین سوخته" در مدیریت:
-ضعف نظارت بر عملکرد حین مسئولیت
-ضعف حسابرسی پس از دوران مسئولیت
-انتقال تمام تعهدات مدیران قبلی به مدیران جدید با پایان دوره مسئولیت
-اپیدمى برخوردهاى ناصحیح با مدیران، پس از عزل
-صدور احكام مدیریتى غیر مدت‌دار
-فقدان اهداف معین هنگام انتصاب مدیر
-عدم وجود شاخص هاى ارتقاء مدیریتى






جادوی کار پاره‌وقت

JIM ROHN

 جیم ران (Jim Rohn) در مزرعه ای واقع در شهر آیداهوی ایالات متحده آمریکا به دنیا آمده است. وی دانشجوی انصرافی دانشکده برآن (Brown) واقع در ایالت مینسوتای آمریکاست. او به مدت چهاردهه است که به دیگران آموزش راهبری، رفتار شناسی انسان، ارتباط موثر و موفقیت تجاری می‌دهد. او تا به حال به صورت مستقیم و غیر مستقیم، چهار میلیون نفر را در سراسر دنیا آموزش داده است. از شاگردان او می‌توان آنتنی رابینز و برایان تریسی را نام برد. وی به عنوان یکی از بزرگترین متفکران تاثیر گذار و فیلسوفان تجاری زمانه ی ما شناخته می‌شود. او به صدها نفر از مدیران عالی رتبه ی بزرگترین شرکت‌های آمریکایی، آموزش داده است. او در سال ٢٠٠٣ میلادی، به عنوان مربی و عضو افتخاری موزه ی پاوک مشغول به برگزاری جلسات آموزشی برای کودکان و بزرگسالان بوده است. شرکت وی در ساوت لیک ایالت تگزاس، با نام جیم ران اینترنشنال (Jim Rohn International)، در زمینه‌های فروش، مدیریت و رشد شخصی، به فعالیت می پردازد و یکی پرطرفدارترین مشاوران موفقیت در آمریکا به حساب می آید. اگرچه وی اکنون ٧٥ سال دارد، ولی همچنان به فعالیت‌های آموزشی خود در دور دنیا ادامه می‌دهد. 

ادامه مطلب





این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.






چند سال پیش، از رفتار یکی از همکارانم بسیار گله مند بودم.

در حال قدم زدن در پارک، برای یکی از دوستانم درد و دل می‌کردم که فلانی را در شرایطی استخدام کردم که شرایط مطلوبی نداشت اما نیازمند شغل بود. در شرایطی از او حمایت کردم که هنوز توانمندی‌های لازم را کسب نکرده بود. چنین کردم و چنان کردم و بعد از چند سال، او در فلان جا با من چنین رفتاری کرد.

گفت: گله‌ات چیست؟

گفتم: حق من این نبود.

گفت: حق تو چی بود؟

من هم توضیح دادم که حق من این بود که او در آن جلسه این را بگوید و فلان جا به آن شکل برخورد کند.

دوستم – که دقیقاً سابقه‌ی مدیریتش دو برابر کل سن من بود – به آرامی گفت:

محمدرضا. اینها که گفتی، حق تو نبود. انتظارات تو بود.

گفتم: پس حق من چه بود؟ گفت حق تو همین بود که برایت اتفاق افتاده.

کسی را انتخاب کرده‌ای. استخدام کرده‌ای. حمایت کرده‌ای. به نقطه‌ای رسانده‌ای که نظرش حتی بر روی سرنوشت خودت تاثیرگذار شده. او هم نظرش را اعمال کرده است. اتفاقاً این‌طور که تو شرح می‌دهی، بارها و بارها می‌توانستی حدس بزنی که چنین سرنوشتی در انتظار توست.

وقتی می‌گویی چنین کرد و بخشیدم. چنان کرد و چشم پوشی کردم. نشان می‌دهد که منتظر اشتباه بزرگ‌تری بوده‌ای که قابل چشم پوشی نباشد. او هم انجام داده.

همین.

دوستم در ادامه‌ی حرف‌ها و نصیحت‌هایش – که هنوز هم کلمه به کلمه‌ی آنها را به خاطر دارم – توضیح داد که در بسیاری از موارد (البته نه همیشه) آنچه انسان‌ها به عنوان حق و انصاف مطرح می‌کنند در واقع انتظارشان است. همین.

تو در جاده دوازده ساعت رانندگی می‌کنی و چشم از شیشه‌ی جلو برنمی‌داری. ثانیه‌ای به موبایل خیره می‌شوی و به دره پرت می‌شوی و برای باقی عمر با قطع نخاع زندگی می‌کنی.

بعد هم می‌گویی: حق من نبود. حق من نبود که چنین شوم.

پس حق تو چه بوده؟ تو روبرو را ندیده‌ای و طبیعی بوده که به دره بروی. حق طبیعی تو همین نتیجه‌ی طبیعی رفتار توست.

اما انتظار تو این است که دنیا تو را به خاطر آن دوازده ساعت یا بیش از ۴۳۰۰۰ ثانیه که روبرو را با دقت نگاه کرده‌ای و سبقت نگرفته‌ای، تشویق کند. نه اینکه به خاطر آن یک ثانیه تنبیه کند.

گفتم نه. من حرفم این است که این همه آدم در تمام مدت رانندگی سرگرم حرف زدن و تخمه شکستن و چای خوردن هستند و سالم می‌روند. چرا مثلاً کسی که تمام مدت در رانندگی دقت کرده چنین شود؟

باز خندید و گفت: محمدرضا. باز هم از انتظارات خودت می‌گویی. بخشی از انتظارات تو، صرفاً پیش فرض‌های توست و بخشی دیگر، انتظارهایی که در مقایسه با دیگران ایجاد می‌شود.

تو انتظار داری که جاده و دره، تو را با رانندگان دیگر و متوسط خطاهای آنها مقایسه کنند و بر آن اساس پاداش دهند یا تنبیه کنند. اما قرار نیست آنها انصاف داشته باشند یا به انتظارات و حقوقی که تو خود برای خودت تعریف می‌کنی متعهد باشند.

گفتم: تلخ است. این نگاه شما تلخ است.

گفت: باز هم از انتظاراتت می‌گویی. انگار که هیچ حرف‌های من را نمی‌فهمی. می‌گویی تلخ است. چون انتظار چیزی شیرین‌تر داشتی. نه تلخ است و نه شیرین. همین است که هست.

گفتم با این منطق، من اگر الان مشتی بر صورت شما هم بکوبم، لبخند می‌زنید و می‌گویید برخوردم منصفانه بوده؟

گفت: من نه می‌گویم منصفانه. نه می‌گویم غیرمنصفانه. نه مثل تو ناله می‌کنم که حق من این نبود.

اگر من با کسی هم‌نشین می‌شوم که ممکن است در اثر تلخی حرفی که از من می‌شنود، مشت بر صورتم بکوبد، نتیجه‌ی طبیعی‌اش هم این است که مشتی بر صورتم کوفته خواهد شد. همین.

آن روز حرف‌های دیگری هم زدیم.

وقتی که داشتم از پارک بیرون می‌آمدم، دیدم گربه‌ای برای یک گنجشک کمین کرده.

به سمت گربه دویدم. گربه رفت و گنجشک پرید.

دوستم در همان لحظه گفت: محمدرضا. اگر به سمت آنها نمی‌دویدی به گنجشک ظلم کرده بودی و حالا که دویدی به گربه.

گفتم: حقش نبود.

بلافاصله سکوت کردم. او هم سکوت کرد. حتی حوصله نداشت داستان‌هایش را از اول تعریف کند.

آرام از یکدیگر خداحافظی کردیم و جدا شدیم...


منبع







شنبه 22 آبان 1395
باختن یک رویداد است. اما بازنده بودن یک مدل ذهنی است

بخت خوش یک رویداد است. اما خوشبختی یک مدل ذهنی است

تنها ماندن یک رویداد است. اما تنهایی یک مدل ذهنی است

مجبور شدن یک رویداد است. اما گرفتار جبر بودن یک مدل ذهنی است

تغییر کردن یک رویداد است. اما زندگی در جستجوی تغییر یک مدل ذهنی است

زنده بودن یک رویداد است. اما زندگی کردن یک مدل ذهنی است



✍ باید  مدل ذهنی مان را عوض كنیم ‎....‎







خانم ساندی استاین، 65 ساله، پس از سه دهه فعالیت به عنوان مهماندار هواپیما بالاخره به ثروتی عظیم رسید. 
 
او در سن 53 سالگی "جاسوئیچی" خاصی را اختراع کرد؛ ابزاری که به کیف دستی متصل شده و امکان یافتن کلیدها را سریع‌تر میسر می‌کند. او در همان سال یک خودروی لوکس خرید و اولین کارمندانش را نیز استخدام کرد. سود حاصل از کارش در آن سال حدود 4 میلیون دلار بود....

راز موفقیت ساندی چه بود؟ 
آن اتفاق برای ساندی مانند یک سناریوی باورنکردنی بود، اما ساندی معتقد بود که تمام موفقیت‌هایش ناشی از یک چیز بود: تنهایی. 
 
او می‌گوید که طلاق گرفته است. شوهر سابقش همیشه نان‌آور خانه بود و از موفقیت ساندی کمی آزرده خاطر شده بود. حتی برخی از دوستان استاین نیز به نحوی به موفقیت او حسادت نشان دادند. 
 
او می‌گوید: «اطرافیان معمولا حسادت می‌ورزند و کارهایی عجیبی را انجام می‌دهند.» 
 
اغلب مردم همیشه تلاش می‌کنند تا ثروتمند شوند، اما برخی از کسانی که الان در ثروت زیاد زندگی می‌کنند معتقدند که این سبک زندگی ممکن است باعث انزوای آن‌ها شده و فقط از بیرون زیبا به نظر می‌رسد.

دکتر استفان گلدبارت، موسس شرکت پول، معنا و انتخاب که با مشتریان ثروتمندی هم سر و کار دارد، می‌گوید: «وقتی کسی به یکباره پولدار می‌شود، اثر آن را در تمام بخش‌های زندگی روزانه‌اش مشاهده می‌کند. این اتفاق حتی برای برخی به یک تجربه تلخ بدل خواهد شد.» 



...






امروز ما در عصر برندها زندگی می‌کنیم و برندسازی به یک ضرورت تبدیل شده است. فهم این موضوع نه فقط برای حوزه‌های اقتصادی و تجاری بلکه برای سایر حوزه‌ها از جمله سیاست هم بسیار مهم است. امروز بسیاری از شرکت‌های تجاری از دغدغه فروش خود محصول محصول عبور کرده‌اند و با این تفکر فعالند که برند بسیار مهم‌تر از محصول است.

از طرف دیگر امروز برندها به زندگی ما به نوعی سر و شکل داده‌اند. زندگی امروز ما به اشکال مختلف به برندها وابسته شده و در خلاء آنها نظم کنونی زندگی ما به هم می‌ریزد. شما نگاه کنید؛ نظم در مصرف، نظم در خرید، نظم در شکل دادن به مناسبات اجتماعی و البته سیاسی همه بر اساس برندها شکل گرفته‌اند. 

اما دلیل مهم شدن برندها چیست؟ این اهمیت را باید در مفهوم کلمه فراوانی و قدرت انتخاب مشتریان، مخاطبان و رای دهندگان تا حدی جستجو کرد. فراوانی در همه حوزه ها همانطور که قدرت انتخاب را بیشتر کرده انتخاب کردن را هم تا حدی سخت کرده است و اینجا این برندها هستند که به ما تکیه گاهی برای اعتماد کردن و غلبه بر این تکثر و تنوع می‌دهند. البته برندها کارکردهای دیگری هم دارند؛ از جمله ایجاد پرستیر اجتماعی و همبستگی اجتماعی. 

وقتی برند در حوزه اقتصادی توفیق داشت، این سوال مطرح شد که آیا برندسازی در سایر حوزه‌ها هم کاربرد دارد یا نه؟
 جواب کلی این بود که بله می‌شود و از اینجا بود که موضوع برند مکان‌ها، ایده‌ها، اشخاص، سازمان‌ها، شهرها ، کشورها و چیزهای دیگر از جمله احزاب و سیاستمداران به میان آمد....










سه شنبه 9 تیر 1394

وقتی دنیا به فکر تسخیر فضــــا بود، ما به این میاندیشیدیم که انگشتر عقیق در کدام انگشت، ثواب بیشتری دارد..


این جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین میکند....!!!

آدمها هستند که آن را میسازند!


جهان سوم جا نیست، شخص است...

جهان سوم منم،

جهان سوم تویی،

جهان سوم طرز تفکر ماست

نه آن مرزهایی که داخلش زندگی میکنیم!

 

جهان سوم جاییست که درآمد یک دعانویس از یک برنامه نویس بیشتر است.

  

جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر میکنند

 جاییکه میزان خرید یکسال کتاب برابر با یک روز لوازم آرایش است

 

جهان سوم جاییست که در آن مردم به ظاهر خود بیشتر از شعور اهمیت میدهند.

 

جهان سوم جایی است که بسیاری از مردمانش با یک "استخاره" هدف تعیین میکنند و با یک "عطسه" از هدف خود دست میکشند!

 

جایی كه مردمش كه پای پیاده تا كربلا میروند اما از روی پل عابر پیاده رد نمیشوند!!

 

جهان سوم جایی است که اگر بخواهی خانه آباد داشته باشی باید مملکت را خراب کنی و اگر بخواهی مملکت آباد داشته باشی باید خانه ات را ویران کنی....







تعریف کلاسیک سواد توانایی خواندن و نوشتن است. اما امروزه در قرن بیست و یکم توانایی خواندن و نوشتن تنها بخش کوچکی از تعریف سواد است و حتی داشتن مدارک و مدارج عالیه دانشگاهی نیز دال بر باسوادی افراد نیست.

 * بر اساس تعریف یونسکو شخص باسواد فردی است که تمام پارامترهای زیر را در خود داراست:

1- سواد عاطفی: توانایی برقراری روابط عاطفی با خانواده ، همسر و دوستان به نحو احسن

2- سواد ارتباطی: توانایی برقراری ارتباط و تعامل با تمامی اعضای جامعه، یعنی آداب معاشرت و روابط اجتماعی

3- سواد مالی: توانایی مدیریت اقتصادی درآمد، یعنی چگونگی پس انداز، سرمایه گذاری و مدیریت خرج

4- سواد رسانه: اینکه بدانیم کدام رسانه ها معتبر و کدام نامعتبر است. توانایی تشخیص وثوق اخبار و دیگر پیام های رسانه ای

5- سواد آموزش و پرورش : توانایی تربیت فرزندان به نحو احسن

6- سواد رایانه: توانایی استفاده از مهارت های هفت گانه رایانه ICDL) مفاهیم پایه فناوری اطلاعات و ارتباطات، استفاده از رایانه و مدیریت فایل ها، واژه پرداز Word، صفحه گستر Excel، استفاده از پایگاه داده ها Access، ارایه مطالب PowerPoint و اینترنت)

 







حدود هجده سال پیش در یک کتاب انگیزشی خواندم كه نوشتن اهداف، می‌تواند شانس موفقیت در آنها را بالا ببرد. از آن سال تا کنون، همیشه هدف‌هایم را نوشته‌ام و از این کار، ناراحت و پشیمان نیستم و همچنان آن عادت مفید را ادامه می‌دهم.

چند هفته پیش، فرصتی دست داد تا سررسید کهنه‌ی قدیمی‌ام را هم پیدا کنم و با قرار دادن آن در کنار سند‌های برنامه‌ریزی که در سالهای اخیر برای خود تنظیم می‌کنم، هدف‌گذاری‌ها و برنامه ریزیهای پانزده سال اخیر را مرور کنم و در کنار دستاوردهایم بگذارم تا ببینم در کجاها موفق بوده‌ام و در کجاها به خواسته‌هایم نرسیده‌ام.

در اولین سالهایی که هدف گذاری را به صورت جدی و مکتوب انجام دادم، هدف‌هایم بیشتر از جنس دستاوردهای عددی بود. مثلاً آخرین سال دبیرستان، رتبه‌ی کنکور زیر صد می‌خواستم. ماهی دویست هزارتومان درآمد از محل کار پاره وقت. یک سفر یک هفته ای به خارج از ایران هم، جزو اهداف آن سال من بود. آن موقع آموخته بودم که همه چیز باید عددی شود. عددها باید قابل دستیابی باشند. اما ساده هم نباشند و کمی چالش ایجاد کنند.

شیوه‌ی خوبی بود. اما عملی شدن و عملی نشدن گاه و بیگاه هدف‌ها، گاهی خوشحال و گاهی ناراحتم می‌کرد. به تدریج احساس کردم که این شیوه‌ی هدف گذاری و برنامه ریزی، به آن اندازه که من انتظار دارم اثربخش نیست. به هر حال بودنش بهتر از نبودنش است. اما همیشه فهرستی درست می‌کنم و نیمی از آن عملی می‌شود و نیمی دیگر هم نمی‌شود و بعد هم هزار دلیل و بهانه دارم که چرا بعضی هدفهایم عملی نشدند و به هر حال همه چیز در دست من نیست و عوامل محیطی هم در کار هستند و خلاصه… سالی دیگر می‌آمد و فهرستی دیگر که من از همان ابتدا، ایمانم را به آن از دست داده بودم و می‌دانستم که بدون نوشتن هم، نیمی از فهرست عملی شده و نیمی دیگر شکست خواهد خورد!

منظورم از برنامه ریزی و هدف گذاری بر مبنای فعالیت، این است که: من هدف می‌گذارم که امسال، یک کتاب دویست صفحه‌ای تالیف کنم. تالیف بیشتر از انتشار، در اختیار من است و دخالت دستان بیرونی در آن کمتر. قطعاً پس از تالیف برای انتشار سریع و به موقع، تلاش خواهم کرد. اما چیزی که در فهرست اهدافم می‌نویسم «فعالیت» است و نه «دستاورد نهایی»

هدف گذاری و برنامه ریزی بر مبنای فعالیت خوب بود. اما احساس خوبی به من نمی‌داد. احساس می‌کردم تصویر کلان را از دست داده‌ام. شبیه کارگری که به او می‌گویند تو باید امروز دو هزار آجر جابجا کنی و وقتی می‌پرسد خانه‌ی نهایی چه شکلی خواهد بود؟ به او می‌گویند: این را نمی‌دانیم. به ده‌ها عامل دیگر بستگی دارد. تو آجر را جابجا کن. این تنها کاری است که در حوزه‌ی اختیار و توانمندی توست.

این تجربه‌ها همزمان با نخستین سالهای کار کردن رسمی سازمانی من بود. کم کم دیدم که هدف‌های سالهای گذشته، چقدر مسخره و بی معنی بوده‌اند. رتبه‌ی کنکور، درست در لحظه‌ی ورود به دانشگاه بی معنی شد. معدل کارشناسی پس از فارغ التحصیلی بی خاصیت شد. یکی دو سال بعد، دیگر هیچ کس رشته‌ی کارشناسی‌ام را هم نمی‌پرسید. کم کم دیدم که جامعه به مهارت، نیاز دارد و اگر مهارت داشته باشی، عملاً بدون اینکه آگاهانه تلاش کنی، هدف‌هایی که قبلاً داشتی یکی پس از دیگری برآورده می‌شود...

پول و موقعیت آن سالها، تقریباً ربط زیادی به هدف‌ گذاری ها و برنامه ریزی های قبلی نداشت. ناشی از این بود که ایراد یک سیستم پی ال سی را، شاید به جای دو روز، در دو ساعت پیدا می‌کردم و می‌توانستم در جلسات کاری، به هر ضرب و زوری بود، ترجمه همزمان انجام دهم و رابطه‌ام با کارگرها خوب بود و می‌دانستم که اگر نیمی از حقوق امروزم را به عنوان هدیه و کادو،‌ به صورت غیررسمی به آنها و فرزندانشان بدهم، آنها بیشتر کمک می‌کنند و چند ماه بعد، می‌توانم حقوق بیشتر و موقعیت بهتری داشته باشم تا دوباره بتوانم بخش بیشتری از حقوقم را به آنها و فرزندانشان بدهم

خلاصه. کم کم، دیدم هر آن چیزی که از جنس موفقیت است، نه «عدد» است و نه «عنوان» بلکه از جنس مهارت است. برگه‌ای که در تحویل سال ۸۴ نوشته‌ام، هیچ شباهتی به این «مقلب القلوب‌های نستعلیق» و «ماهی قرمزهای اینستاگرام» و «سفره‌های هفت سین» این روزها ندارد. اگر نگویم که برنامه‌ِی آغاز سال من است، آن را با کاغذی که از جیب یک مهندس در کارگاه، بیرون افتاده یا شاید چرکنویسی که روی میز دفتری مانده و هر کس جمله‌ای یادگاری روی آن نوشته است،‌ اشتباه بگیرید!

برنامه ریزی مهارتی، بیشتر برای دورانی مفید است که هنوز در شغل و موقعیت خودت تثبیت نشده‌ای. هنوز باید به فکر این باشی که رزومه‌ی پربار‌تری داشته باشی. هنوز در فضای رقابتی هستی و احساس می‌کنی که افراد دیگر، اگر چند مهارت بیشتر از تو داشته باشند، جایگاه محکم‌تری نسبت به تو خواهند داشت.

کم کم، وقتی در جای خود تثبیت شدی و مطمئن شدی که در ادامه‌‌ی زندگی، هرگز مجبور نمی‌شوی برای کسی رزومه پرکنی و تقاضا برای تو به اندازه‌ی کافی هست (که من فکر می‌کنم اگر کسی درست و حرفه‌ای برخورد کند باید در چهارمین دهه‌ی زندگی به چنین نقطه‌ای برسد و دیگر خودش رزومه‌ی افراد دیگر و سازمان‌های دیگر را بررسی کند). در این وضعیت، کم کم بحث سبک زندگی پیش می‌آید. حالا دیگر آنچه از هدف گذاری عددی و هدف گذاری مهارتی مهم‌تر است، برنامه ریزی برای سبک زندگی است.

خانواده قرار است چه سهمی در زندگی من داشته باشد؟ آیا کار قرار است حساب بانکی‌ام را پر کند و عصرها، آن پول را برای زندگی خرج کنم؟ یا کارم خود، نوعی زندگی است. آیا قرار است پیرو دیگران باشم یا پیشروتر از دیگران؟ آیا از بیدار شدن زودهنگام صبحگاهی لذت می‌برم یا اینکه رویایم، روزگاری است که بتوانم تا ظهر،‌ در رختخواب بمانم؟ نقش ابزارها در زندگی‌ام کجاست؟ لپ تاپ من چه نقش‌هایی برای من دارد؟ مرا به اینترنت وصل می‌کند یا وایبر؟ به کتابهای الکترونیک یا پاورپوینت؟ موبایل در زندگی من چه نقشی ایفا می‌کند؟ آیا برای یادگیری، برنامه ‌ی منظمی دارم؟

همه‌ی این سوالات را، می‌توان زیر یک عنوان جمع کرد: برنامه ریزی و هدف گذاری برای عادتهای زندگی. عادتهای درست،‌ مهارتهای درست را هم پرورش می‌دهند و دستاوردهای درست را هم به همراه می‌آورند.







یکشنبه 10 اسفند 1393

جسور باش و رویا بساز ... از آنچه نداری

جسور باش و رویا بساز .... از آنچه نیستی

جسور باش و رویا بساز ... آنگونه که واقعیت توست

جسور باش و رویا بساز  ... و بیدار که گشتی ، زندگی كن آن نمای رؤیایی و حقیقی ات را ...

- مارگوت بیكل


اگر رویاهای خودتان را نسازید، کسی شما را استخدام می کند تا رویاهای او را بسازید.


[http://www.aparat.com/v/KzAf8]







دوشنبه 4 اسفند 1393

 نمی‌دانم کارتون مورچه و مورچه‌خوار را به یاد دارید یا نه.... 

در صحنه‌ای از کارتون، مورچه خوار زبان خود را روی خیابان پهن می‌کند تا مورچه را هنگام عبور بگیرد. در همان لحظه اتوبوس جهانگردی از آنجا عبور می‌کند و زبان او را زیر می‌گیرد. مورچه‌خوار با عصبانیت فریاد می‌زند: « اتوبوس جهانگردی فقط سالی یک بار از اینجا رد می‌شود. آخر چرا حالا »

 قانون مورفی برای اولین بار در سال ۱۹۴۹ در یك پایگاه نیروی هوایی شکل گرفت. سرگرد ادوارد مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می‌کرد. در یکی از سخت‌ترین آزمایش‌های پروژه، یک تکنسین به نام استیفن سیم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: «اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه، استیفن همون یه راه رو پیدا می‌کنه!» و این اولین قانون مورفی بود. 

این قانون در ابتدا در فرهنگ مهندسین فنی رواج پیدا کرد ولی بعد به فرهنگ عامه راه یافت. بعدها قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند كه برخی از این قوانین به شرح زیر هستند:

* اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

* باران، روزی می‌آید که کارواش رفته باشی.

* اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعا به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

* اگر بهانه‌ دروغی‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.

* احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید، افزایش می‌یابد.

* وقتی در ترافیک گیر کرده‌ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می‌افتد.

* هر وقت دنبال چیزی می‌گردید، همیشه در آخرین مکانی که جستجو می کنید آن را می‌یابید.

* هنگام ورود به پمپ بنزین، صفی را که انتخاب می‌کنید کندتر و طولانی‌تر از صف های دیگر خواهد بود.

* زمانی که دستگاه معیوب خود را نزد تعمیرکار می‌برید، کاملا درست و بی‌عیب کار خواهد کرد.


بد‌بین ها در جهان، مورفی را دوست دارند. آنها بعضی وقت‌ها این فلسفه را اینطور بیان می‌کنند که: «لبخند بزن! فردا روز بد‌تری است!» و در واقع برای آنان قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست.

قانون مورفی، به معنای علمی کلمه، یک قانون نیست. قانون مورفی، بیشتر نامی است که بر روی اتفاق‌های بد خود می‌گذاریم و شاید یک شوخی، برای اینکه وقتی همه چیز خراب شد، بتوانیم لبخند بزنیم و البته تاکیدی بر اینکه معمولاً تعداد گزینه‌های محتمل برای خراب شدن یک کار یا پروژه یا جلسه یا مهمانی، خیلی بیشتر از گزینه‌های موجود برای اجرای درست آن است. در نهایت قانون مورفی یادآوری می‌کند که از بین گزینه‌های موجود، احتمالاً بدترین اتفاق خواهد افتاد. پس شرایط را به گونه‌ای پیش ببریم و برنامه‌ریزی را به گونه‌ای انجام دهیم که در بدترین حالت هم زیاد ناراحت نشویم. برای رفتن به یک جلسه، فرض کنیم که ترافیک وجود خواهد داشت. پنچری امکان‌ دارد و احتمالاً‌ با یکی از ماشین‌ها یا موتورها، ولو در حد تماسی کوچک، تصادف خواهیم داشت! با این فرض، کمتر ناراحت و عصبی و بدقول می‌شویم.







چهارشنبه 29 بهمن 1393

« امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت ...وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست تا از او پذیرایی شود.

اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، بیشتر عصبانی میشد. از همه بدتر اینکه می دید کسانی پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پس از من وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم اینجا چگونه پذیرایی می شوند!؟

مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است!!

سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بودند، اشاره کرد و ادامه داد: آنجا یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید...

امت فاکس، قدری احساس حماقت کرد و سپس دستورات مرد را انجام داد. 

وقتی در حال خوردن غذا بود ، چیز عجیبی به ذهنش رسید : 

زندگی هم در حکم سلف سرویس است 

طی دوران زندگی، همه رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد كه از فرصتهای خود غافل می شویم...

در حالی که باید خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی برایمان فراهم است. آنچه می خواهیم، برداریم و زندگی خود را با آن بسازیم...

 







یکی از دوستان می گفت:

18 سال پیش در شرکت سوئدى ولوو Volvo استخدام شدم. کار کردن در این شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورد. اینجا هر پروژه‌اى  حداقل 2 سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر  ایده ساده و واضحى باشد... این قانون اینجاست.

*        *        *

جهانى شدن (Globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است.

 آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث.... بحث... و خیلى به  آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه  همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد.

 

بگذارید از دیدگاهی دیگر به این قضیه نگاه کنیم.

1-   سوئد در حدود  450000  کیلومتر مربع وسعت دارد.

2-  حدود 9 میلیون جمعیت دارد.

3- استكهلم، پایتخت سوئد كه به پایتخت اسكاندیناوی نیز مشهور است حدود  78000 نفر جمعیت دارد.

4- ولوو، اسکانیا، ساب، الکترولوکس و اریکسون برخى از شرکت‌هاى تولیدى سوئد هستند.

اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل تا محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.

روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى؟ در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟

" میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید! "

 

این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). این جنبش می‌گوید مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند، وقت کافى براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سریع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گیرد.

غذاى آهسته پایه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و یک "اروپاى آهسته" نامیده شده است. این جنبش اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زیر سوال می‌برد.

نهضتى که کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که 35 ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها مولّدترند.

 آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به 29 ساعت تقلیل داده‌اند و مشاهده کردند که بهره‌ورى و قدرت تولیدشان 20% افزایش یافته است. این گرایش به  آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمریکائی‌ها را هم جلب کرده است.

 البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن یا بهره‌ورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام کارها با کیفیت، بهره‌ورى و کمال بیشتر، با توجه بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است.

به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بیشتر است.

به معنى چسبیدن به حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است.

به معنى بها دادن به یکى از اساسی‌ترین ارزش‌هاى انسانى یعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محیط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند.

 اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره این که چگونه شرکت‌ها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر، در یک محیط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بیشتر نیاز دارند، فکر کنیم.

 

* بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر زمان می‌گذرانیم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسیم که بر اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم.

* بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنی تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.

* همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار می‌کنیم. ما نیاز داریم که هر لحظه را زندگى کنیم.

 

و در نهایت:

زندگى آن چیزى است که براى ما اتفاق می‌افتد، در حالى که ما سرگرم برنامه‌ریزی برای انجام کار‌هاى دیگرى هستیم!







ما سه جوان بودیم که در یک مغازه فروش لوازم تزئیناتی خودرو در چراغ برق زیرنظر یک بازنشسته نظامی کار میکردیم. او میخواست از ما بعنوان فروشندگان مغازه، یک «کماندو» بسازد. یک کماندوی فروش!!

عصر یک چهارشنبه، که روز خلوت کاری بود، ما سه نفر را جمع کرد و از هر کداممان خواست کاغذی برداریم و پنج جمله بنویسیم که در حد مرگ و زندگی، واقعیت آنها را باور داریم و هیچ تردیدی در آنها نداریم. کمی فکر کردیم و پنج جمله را نوشتیم.

* * *

مدتی سکوت کرد. کاغذهای ما را نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: حالا در رد هر یک از این پنج جمله یک صفحه بنویسید و ثابت کنید که این جمله میتواند غلط باشد!!!

اول به نظر کمی سخت میرسید. کمی فکر کردیم و آرام آرام به نوشتن مشغول شدیم. کماندوی فروش، باید میتوانست برعکس حرف خودش را هم ثابت کند....

نتیجه این شد که یاد گرفتیم یک کماندوی فروش، میتواند عملیات سخت فروش یک اسپری سه هزار تومانی را به فروشنده ای که خودش همان اسپری را الان در مغازه اش دو هزار تومان میفروشد، انجام دهد!

یا اینکه کماندوی فروش میتواند محصولی را که موجود ندارد به مغازه ای که آن را نیاز دارد بفروشد و خودش بعدا" در بازار دنبال تامین آن باشد!

یا اینکه کماندوی فروش میتواند طلب شرکت را از صاحب مغازه ای که معتقد است هیچ پولی در بساط ندارد وصول کند....







این قانون در تمام زندگی جزو باورهای من محسوب می‌شده. اگر متوسط حقوق همه‌ی دوستان من، مثلاً یک میلیون تومان باشه، من با کشتن و تکه تکه کردن خودم ممکنه دو میلیون تومان حقوق بگیرم. ممکن هم هست اگر در حد مرگ خودم را نابود کنم،‌ کمی بیشتر حقوق بگیرم  و مثلاً پنج میلیون تومان در ماه درآمد داشته باشم. اما محال است که درآمد ماهیانه من پنجاه میلیون تومان باشد و متوسط درآمد دوستانم، یک میلیون تومان!

اگر به رضایت از زندگی نمره‌ای بین صفر تا صد بدهیم و متوسط دوستان من،‌ از زندگی ۴۵ واحد راضی باشند. محال است که من نمره‌ای نزدیک به هشتاد یا نود یا صد داشته باشم. من همان حدود چهل تا شصت زندگی می‌کنم.

فکر می‌کنم این قانون در مورد درآمد، موقعیت اجتماعی، میزان قدرت و نفوذ، میزان امید و ناامیدی، میزان هدفمند بودن و نبودن، سرعت رشد و پیشرفت، سطح مهارت و بسیاری از موارد دیگر صادق است.

دو روش برای رشد و پیشرفت شغلی وجود دارد. اولین روش این است که خودمان را به کلوپ بزرگ‌ترها تزریق کنیم! وسایل و لباس لوکس تهیه کنیم. به زور و ضرب، خودمان را در مهمانی‌های افراد موفق و بزرگ و ثروتمند جا بدهیم. هر روز با این و آن عکس بیندازیم و در فضای مجازی منتشر کنیم و تلاش کنیم که به هر حیله، راهی به خانه‌ی بزرگان بیابیم.

این روش ممکن است در کوتاه مدت موفق باشد. حتی موفقیت‌های چشمگیر ایجاد کند. اما پایدار نیست. زندگی و رفت و آمد به باشگاه ثروتمندان و بزرگان و افراد موفق، قواعد و اصولی دارد که اگر من آنها را ندانم،‌ دیر یا زود به اشتباهی رانده می‌شوم!

بارها دیده‌ام که کسی وقت و انرژی گذاشته و راه ارتباطی با فردی که از نگاه او در باشگاه قدرت (سیاسی / اقتصادی / شهرت / موقعیت سازمانی) قرار داشته پیدا کرده. اما در اولین پیام یا پیامک یا دیدار یا تماس یا اولین جمله، همه چیز را بر باد داده و تا ابد، آن فرصت را از دست داده است. اگر هم نخستین برخوردهایش موفق بوده در برخوردهای بعدی، ضربه‌ی مهلک‌تری به خود و آن رابطه زده!

خوب. اگر این شیوه رو نپذیریم راه جایگزین چیست؟    در نگاه من: بالاتر بردن اطرافیان

اگر شرکتی همکار ماست که خدمات مثلاً آی تی ما را انجام می‌دهد، باید موفق باشد. باید ثروتمند باشد. باید کارکنانش شاد باشند. تا در ارتباط و تماس با شرکت ما، کار ما هم بهتر انجام شود. کارکنان ما هم راضی باشند.

اگر شرکتی پیمانکار یک وزارتخانه است، باید ثروتمند باشد. باید پول‌هایش را به موقع بگیرد. باید صورت وضعیت‌هایش تا حد امکان به سرعت نقد شود، تا وزارتخانه هم برنامه‌هایش را بهتر اجرا کند و سالهای بعد بهتر بودجه بگیرد و قدرتمندتر شود. اما اگر وزارتخانه،‌ پیمانکار را غریبه دید و تلاش کرد با ایجاد رقابت‌های ناسالم، آنها را وادار به پیشنهاد قیمتی کمتر از قیمت تمام شده در مناقصه‌ها کند، در نهایت، چند سالی درگیر جلسات ادعا و پنالتی خواهد بود و در نهایت هم وزارتخانه‌ای متروک می‌ماند و وزیری مطرود و پیمانکاری فرسوده و کارکنانی خسته و کشوری نابود.

اگر من به عنوان مدیر دپارتمان، اختیاراتی از مدیر ارشدم می‌گیرم، باید این اختیار را به شکل معقول و منطقی بین همکارانم تقسیم کنم و وظایف را تفویض کنم. اینکه فکر کنم اختیار به دست آمده،‌ ابزار جدیدی برای اعمال قدرت است و فاصله‌ی من را با تیم افزایش می‌دهد و قدرت مدیریت من را بهتر درک می کنند، راهکاری نادرست یا کوتاه مدت برای رشد و موفقیت است. مدیری رشد می‌کند که کارکنان واحدش، قدرتمند باشند. مدیرعاملی رشد می‌کند که معاونانش هر یک، در حد مدیرعامل یک شرکت بزرگ باشند. رییس جمهوری رشد می‌کند که وزرایش هر کدام در قد و قواره یک رییس جمهور باشند.

فلسفه به اشتراک گذاشتن دانش هم همین است. آنها که می‌آموزند و می‌آموزانند، رشد می‌کنند. آنها که می‌آموزند و انبار می‌کنند تا به موقع آن آموخته‌ها را در لباسی مناسب به دیگران بفروشند، دیر یا زود، با تغییر فصل و تغییر سلیقه، باید لباس‌های قدیمی را بدون استفاده و کاربرد، کنار خیابان بگذارند و رها کنند.

بالا بردن دیگران،‌ اگر همزمان به بهبود توانمندی‌ها و نگاه خود فکر کنیم، هزینه ندارد. دیگران پله‌ای می‌شوند برای بالا رفتن ما و ما پله‌ای برای رشد آنها و این بازی ادامه پیدا می‌کند. حتی اگر دیگرانی را دیدیم که از این بازی، سرپیچی و سواستفاده کردند، ما نباخته‌ایم. ما تجربه‌ای کسب کرده‌ایم که شریک و همراه و کارمند و دوست توانمند و شایسته را از همراه ناشایسته تشخیص دهیم. این مهارت را دیر یا زود باید آموخت. چه بهتر که زودتر بیاموزیم. 







خرسی دو نفر را دنبال کرد و هر دو فرار می‌کردند. یکی کمی جلوتر بود و دیگری کمی عقب تر. آنکه عقب تر مانده بود به دوستش گفت: بیهوده ندو. خرس از من و تو تندتر می‌دود و راه گریزی نداریم. 
آنکه جلوتر می‌دوید گفت: مهم نیست که از خرس سریع‌تر بدوم، بلکه مهم اینست که از تو سریع‌تر بدوم. خرس به اندازه‌ی خوردن دو نفر گرسنه نیست!!!


نتیجه اخلاقی:
باید صبح ها زودتر از بقیه مردم بیدار شوم. باید شبها دیرتر از آنها بخوابم. باید بیشتر از آنها مطالعه کنم. باید بیشتر از آنها ریسک کنم. باید بیشتر از آنها فکر کنم. باید کمتر از آنها ترسو باشم. باید بیشتر از آنها شجاع باشم. باید بیشتر از آنها بخندم، شاید هم کمی بیشتر از آنها گریه کنم. باید بیشتر از آنها، بنویسم. باید بیشتر از آنها یاد بگیرم... 
نمی‌گذارم هیچ خرسی مرا بخورد. این کشور هفتاد میلیون آدم دارد که داوطلبانه خوابیده‌اند و حاضرند خرس آنها را بخورد ولی تکان نخورند. من می‌دوم!!!!!






بعد از وقوع سلسله اتفاقاتی مانند ساخت کلیپ های تقلیدی هپی در ایران، بوسه لیلا حاتمی توسط پیرمرد فیلمساز خارجی و ... بحث های زیادی مطرح شد که خیلی از آنها به کمبود جوانان نسل حاضر به شادی و خوشی از یکسو و سخت نگرفتن خیلی از موارد مانند آن بوسه از سوی دیگر اشاره داشت. البته در این میان تضاد آرا بوجود آمد و برخورد با این پدیده ها نیز دغدغه خیلی از دوستداران حوزه های دینی بود. در همین راستا یکی از دوستان، برای محمدرضا شعبانعلی متنی نوشته بود که ایشان به دلیل دقیق و طولانی بودن بحث، تصمیم گرفت پاسخ کاملی برایش بنویسد. پاسخی که البته نظر شخصی اوست و اعتبار بیشتری ندارد.

ابتدا متن اولیه بحث مطرح شده را با هم می خوانیم:

من که اینجا می نویسم ، نه تنها نماینده خودم بلکه نماینده پدرم ،مادرم،خواهرم، برادرم و حتی شهرم هستم! و هر کار و کنش زشتی شما از من مشاهده کنید نا خوداگاه دید منفی شما به سمت خانواده و تربیت بنده خواهد رفت!

چرا در تبلیغات لباس،شامپو،و…. از شخصیت های معروف استفاده میکنند؟
برای اینکه بقیه افراد جامعه نیز اون پوشش رو داشته باشند و به قولی پول تو جیب شرکت ها بره

من شما رو همیشه به عنوان یک الگوی مناسب رفتاری شناختم اما آیا افرادی که شامپوی موی فلان بازیکن معروف، یا لباس فلان هنرپیشه را خریداری میکنند (موجود خطرناکی هستند که با فساد های مختلف میمیرند؟)

شاید سیگاری شدن من دلایل مختلف داشته باشه اما شما قبول کنین که افراد گاهی بی اراده دست به تقلید میزنند

نگاهی به راه رفتن جوانان در خیابان کرده اید؟ همه شان تقلید از مدل های ماهواره ای و مانکن ها!

لباس های پاره و کلیپس های دختران را دیده اید؟ چقدر از موازین اسلام دور هستیم؟

آیا موجود هستند؟ ایا با فساد های مختلف میمیرند و بد نام؟

این راجع به تقلید

مبحث دوم اینکه اقایان و خانمها الگوی های رفتاری جامعه ما که جوانان پوشش و مدل حرف زدنو شیوه زندگیشان را الگو برداری میکنند از صحت رفتاری قابل قبولی برخوردار هستند؟

اگر تقلید نمیکنند چرا قریب صدها نظر در پی شیوه زندگی استاد شعبانعلی در سایت گذاشته شد که شیوه زندگیتان را در سایت بیاورید، غیر از این است که میخواستند شبیه محمد رضا شعبانعلی زندگی کنند؟

آن کسی که میگفت مناجات دست نویس خود را برای ما هم بگذارید به احتمال حتم میخواست دعا خواندن شما را تقلید کند دیگر خودش نرفت سمت اینکه نیایش بنویسد!

میخواست همانند شما شود! پس تقلید امری غیر قابل انکار است! و بعضا غیر ارادی!

در مورد موزیک ویدیو هپی

اشکال اینجاست که خواهران و برادران روشن فکری را در چار چوبی خارج از مرز های اسلام جستجو میکنند و فکر میکنند هر کس به این گونه چیز ها رای مثبت دهد حتما روشن فکر هست

آقای شعبانعلی خبر دارید چند جوان بخاطر تبلیغ اینگونه چیز ها و روابط به سوی رابطه مدل غربی گونه با جنس مخالف رفتند و در اخر با شکستی تلخ دست به خود کشی زدند!
گناهش گردن کیست؟ غیر از من و شما که اینگونه چیزها را عادی میپنداریم؟

غیر از این است جوانی که این موزیک ویدیو را میبیند دوست دارد جای دختر یا پسر درون آن باشد؟ و فردا میخواهد طور دیگری ارضا کند و این ارضا کردن را در پوشیدن لباس های افراد درون ان موزیک ویدیو انجام میدهد!

سبک زندگی غربی روشن فکری نیست دوستان عزیز!

اسلام راه پاسخگویی به همه نیاز های انسان را قرار داده و از چیزی فروگذاری نکرده!

چرا خود ما اسلام هراس راه می اندازیم؟ چرا قبول نمیکنیم باید قوانین دین را قبول کرد و بوسیدن فرد نا محرم مخالف موازین اسلام هست را؟

و در اخر استاد ارجمند احترام خاصی برای شما قائل هستم اما اینکه ندانسته من را به موجود و فساد ربط دادید از شما کمی دلزده شدم

مسئله خوارج مسئله ای نیز خارج از این موضوع میباشد و هر کس به راهی غیر از تقلید میتواند راه حق را از باطل تشخیص دهد

استاد میدانید بوسیدن و دست دادن جوانان هم سن نامحرم چقدر در مجالس ما زیاد شده؟ و زیادتر خواهد شد و این بوسه این خانم میتواند شروعی باشد بر زیاد شدن اینگونه رفتار ها

چه بسا فردا هزاران هزار سبک غربی دیگر تبدیل شوند به امری عادی!

پس رهبر فرزانه انقلاب برای چه امسال را سال_ (فرهنگ) نامیدند؟

و میدانید چقدر سبک زندگی غربی و موزیک ویدیو هایی مانند هپی سرنوشت چند هزار نفر جوان را تباه کرده؟

پس اندکی بیندیشیم و بنگریم که ما نه مسئول خود بلکه مسئول تمام درو وری هایمان هستیم

اگر امروز به بوسیدن یا رقص و پایکوبی چند بی حجاب بی اعتنا باشیم پس فردا چه میشود؟

در اخر تضمین میکنم به حدیثی که میفرماید (هر که شب بخوابد و در فکر امت اسلامی نباشد مسلمان نیست!)

من و شما مسئول رفتار خودمان و حتی دیگران هستیم دوستان عزیز

اسلام هیچوقت بوسیدن گونه نا محرم، رقص و پایکوبی جوانان بی حجاب _ را مجاز اعلام نکرده!

پس مهم و غیر مهم ندارد _ ممنوع است:) تــــمام!



و حالا پاسخ محمدرضا شعبانعلی: 

دوست خوبم سلام
بپذیریم که اسلام، «یک توصیه» نیست. «یک انتخاب» است. تو اگر تقلید می‌کنی،‌ انتخاب کرده‌ای که تقلید کنی. و اگر مرجع تقلیدی داری، او را انتخاب کرده‌ای. و فردا روز قیامت، اگر مشخص شود که مرجع اصلح را انتخاب نکرده‌ای، تو هم مسئولی. نمی‌توانی بگویی نمی‌فهمیدم. نمی‌توانی بگویی گمراهم کردند. نمی‌توانی بگویی ناخواسته بود. تقلید، اجبار تو نیست. انتخاب توست.

دین هم چیزی از جنس انتخاب است. نمی‌توان دین را به اجبار به مردم تحمیل کرد. اگر چنین کنیم، آنچه می‌ماند پوسته دین است نه اصل دین.

تو به درستی گفتی و من هم قبول دارم که دین و دینداری،‌ انتخاب اول جوان امروز نیست. بگذار بیشتر متاسفت کنم و بگویم بعد از دیدن ده‌ها کشور در جهان، می‌توانم بگویم که دین و به طور خاص اسلام، در بسیاری از نقاط جهان، شانس بیشتری برای انتخاب شدن دارد تا در ایران. آیا می شود این واقعیت را انکار کرد؟

آیا دیده‌ای که عنکبوت‌ها طعمه‌های خود را چگونه می‌خورند؟ آنها از درون، شکم مگس‌ها و پروانه‌ها را خالی می‌کنند و آنچه می‌ماند لاشه‌ی تهی حشره بر روی تور است.

آیا چیزی که از اسلام در میان بسیاری از ما مانده است چیزی بیش از همان لاشه‌ی تهی است؟

اگر جوامع را بر اساس دروغ‌گویی فهرست کنیم، جای ما مسلمانان در کجای جهان است؟

اگر ماشین تو خراب باشد، بین تعمیرکار مسیحی و مسلمان کدام را انتخاب می‌کنی؟

اینها مثالهای خرد است. من حرف دیگری دارم. دین در میان ما دینداران، از درون تهی شده و به تعدادی رفتار تکراری بی‌معنی «نازل» شده است. با گفتن نام «امام حسین» زیارت عاشورا تداعی میشود اما «خطبه‌ی منا» را کمتر کسی خوانده و شنیده است.

از پیامبر، یوم المرحمه را فراموش کرده و شعار یوم الملحمه را پرچم قیام اسلامی خود کرده‌ایم.

گفته بودند که «من لا معاش له، لا معاد له» و امروز می‌گوییم: معاد را جدی بگیرید تا در آن دنیا، معاشتان تضمین شود.

اسلام و عبادت و اطاعت، به انتخاب معنا پیدا می‌کند نه به اجبار.

اگر اطاعت الهی از روی اختیار نبود، چه فرق بود بین من و تو و آن فرشتگانی که عصیان نمی‌توانند؟ همان فرشتگانی که بر پای ما سجده کرده‌اند. ما نباید از انسانها فرشته بسازیم. از همانها که علامه مجلسی در بحارالانوار می‌گوید بعد از هر غسل جنابت، در هر قطره‌اش ۴۰ هزار تا از این فرشتگان به زمین می‌ریزند!

ارزش انسان بودن به انتخاب است. ملائک ما را سجده کردند چون ترکیبی از شیطان و فرشته‌ایم. چون می‌توانیم از خاک تا افلاک مرتبت خود را انتخاب کنیم.

ما می‌توانیم کالانعام بل هم اضل باشیم یا لولاک لما خلقت الافلاک.

اما نمی‌توانیم همه را به اجبار تا درب بهشت بدرقه کنیم.

اگر جوانی امروز، اصول اسلام را رعایت نمی‌کند،‌ انتخاب کرده است که چنین کند. ما باید انتخاب او را تغییر دهیم…

اگر من و تو به اجبار او را به اجرای اصول و تعهد به اصول وادار کنیم، ترویج اسلام نکرده‌ایم. بلکه ترویج نفاق و دورویی کرده‌ایم. آیا پیامبر وظیفه من و تو را گسترش منافقین قرار داده بود؟ آیا ما امروز جز تثبیت فرهنگ نفاق کاری انجام می‌دهیم؟ آیا پیامبر نگفته بود که منافقین از کفار بدتر هستند؟ جز اینکه ما هر کافری را می‌جوییم و به اجبار به منافق تبدیل می‌کنیم؟

اسلام از جنس «ذکر» بود. و دستور پیامبر، «مقاومت». خداوند گفته بود که: «وستقم کما امرت». اما امروز ما مسلمانان به اجبار دیگران را وادار به رعایت شعائر می‌کنیم و استقامت که وظیفه‌ی پیامبران بود،‌ عادت مخالفان ما شده است.

آیا امام علی در شقشقیه نگفت که: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر؟». و تنها پس از آن از پیمان با خداوند گفت؟ آنجا هم که گفت، از «گرسنگی مظوم» گفت و «سیری ظالم».

امر به معروف و نهی از منکر اصل اسلام است. چه کسی می‌تواند اصل را به فراموشی بسپارد؟ اما جز این است که وقتی فساد اقتصادی جامعه را فرا می‌گیرد و بیکاری و گرسنگی، دغدغه‌ی مردم می‌شود و کودکان خیابانی گرسنه می‌مانند و ۲۵٪ آنها طبق آمار، به بیماری‌های مهلک مقاربتی گرفتارند، آیا نهی از منکر در حد رقص و دست و بوسه، اجرای حکم اسلام است؟

من این را بیشتر فریادهای بلندی می‌دانم که می‌کوشند صدای رسای پیامبر اسلام را که از آزادی و انتخاب و عدم اکراه در دین می‌گفت در لا به لای دست و رقص و بوسه گم کنند؟ آیا ما مجریان حرف پیامبریم؟

من هم مثل تو مسلمانم. اما نمی‌روم از ایمان دیگران بپرسم.

می‌کوشم چنان زندگی کنم که دیگران بپرسند؟ ایمانت چیست؟ کدام دین بود که تو را به زندگی سالم و صداقت و پیشرفت و حمایت از انسانها ترغیب کرد؟

آن روز، با افتخار می‌گویم که مسلمانم و اسلام چنین خواسته بود.

به نظر من، در اقتصادی که ورشکسته است و تورم در آن بیداد می‌کند و فقر و فساد افزایش یافته است، اگر می‌خواهی به پیامبر خدمت کنی، اگر از من و تو پرسیدند بر چه دینی هستی؟ شاید شاید شاید بهتر باشد بگوییم تا کنون اسم محمد (ص) را نشنیده‌ایم و بر کفر هستیم! این چنین آبروی آن بزرگوار بهتر حفظ خواهد شد.

بیا چشممان را به روی دیگران و زندگی شخصی آنها ببندیم. بیا چشممان را چنان به زندگی خود باز کنیم که الگوی دیگران شویم.

و یادمان باشد،‌ چه در انتخاب دین، چه مرجع تقلید و چه الگو، نهایتاً ما مسئول هستیم و نه آنکس که به عنوان الگو انتخاب کرده‌ایم.

دین برای شکم گرسنه و مرد بیکار و زن بی پول سرپرست خانوار، بیشتر به درد موضوع انشا می‌خورد تا دستورالعملی برای زندگی.

ضمناً مهم‌ترین فسادها در درون ذهن شکل می‌گیرد نه در رفتارهای ساده‌ی روزانه.

آنها که رفتارهای ساده‌ی روزانه را در بوق و کرنا می‌کنند، از آشکار شدن کثافت‌های روح خویش هراس دارند…

پی نوشت: آنکس که امروز، رعایت نکردن اصول دین را انتخاب می‌کند، رفتار من و توی دیندار را دیده است. به ازاء هر بی میلی به اسلام، باید ما مسلمانان را بازخواست و بازجویی و سرزنش کرد… این شروع واقعی نهی از منکر است. به ازاء هر بوسه و رقص،‌ من و تو متهمیم که مفاهیم دین را فراموش کردیم و تصویری نازیبا از اسلام ساختیم. نه آنکس که بوسیده و رقصیده.. آیا من و تو مسئولیت خودمان را در بی‌میلی مردم به اسلام می‌پذیریم؟ گفتی که ما مسئولیم. در قبال خود و دیگران. آیا کاری کرده‌ای که کسی با دیدن تو یا حرف زدن تو یا دوستی با تو، عاشق پیامبر اسلام شود؟

به عنوان یک مسلمان معتقد، در راستای نهی از منکر، اعلام می‌کنم هر کس در این کشور موازین اسلام را رعایت نکرد، بیایید و در گوش من مسلمان سیلی بزنید که می‌دانم سهمی از آن رفتار بر عهده‌ی من است… آیا تو هم حاضری مثل من به عنوان عاشق پیامبر، سیلی بخوری؟    یا اینکه بیشتر برای سیلی زدن آماده شده‌ای!!؟







یکی از اصولی که در مجموعه آموزه های "تفکر سیستمی" مورد تاکید قرار می‌گیرد، «افزایش افق تحلیل» است. معروف ترین مثال هم برای آموزش این نكته « اثر کبری یا Cobra Effect » است.

سالها پیش وقتی هند مستعمره‌ی انگلیسی ها بود، تعداد مارهای کبری در سطح شهر دهلی زیاد شده بود و این یک خطر جدی محسوب می‌شد. دولت احساس کرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ی مدیریت این وضعیت بر بیاید. به همین دلیل تصمیم گرفته شد که شهروندان به مشارکت دعوت شوند. برای هر مار مرده‌ای که تحویل می‌شد، جایزه‌ای نقدی در نظر گرفته شد. این استراتژی ابتدا بسیار موفقیت‌آمیز بود و مارهای مرده‌ی زیادی تحویل شد. به نظر می‌آمد که در طول زمان باید تعداد مارهای مرده کم و کمتر می‌شد. اما با کمال تعجب دیده شد که تعداد مارهای مرده تحویلی هر روز در حال افزایش است! احتمالاً می‌توانید دلیلش را حدس بزنید. مردم احساس کردند این کار درآمد خوبی دارد و بسیاری از آنها به پرورش مارهای کبرا پرداختند تا درآمد خوبی به دست بیاورند. ماجرا در همین جا تمام نشد. دولت اعلام کرد که دیگر برای مارهای کبرای مرده جایزه نمی‌دهد! حالا مردم که میدیدند این کسب و کار دیگر رونق ندارد،‌ مارهای خود را در گوشه‌ و کنار شهر رها کردند. هر کس مارهای خود را به دورترین نقطه از خانه‌اش می‌برد و رها می‌کرد و می توانید حدس بزنید که همان زمان که یک نفر در سمت دیگر شهر، مارهایش را رها می‌کرد، کسی هم بود که از آن سمت شهر به این طرف آمده بود تا مارهای خود را رها کند!!!







وقتی در سال ۱۳۵۳ بهای نفت ناگهانی جهید و سه برابر شد، در میان کشورهای صاحب نفت ایران تنها کشوری بود که سازمان برنامه یی به آن وسعت و کارشناسان داشت. از همین رو کارشناسانش جلوی ناهماهنگی ها را می گرفتند و جلوی اسراف سد می گذاشتند. در آن زمان ایستادند که نباید این همه پول را وارد کشور کرد و خرید، بلکه باید با تاخیر و به تدریج این درآمد را در جاهای مطمئن سرمایه گذاری کرد و کم کمک عوایدش را آورد و صرف زیرساخت ها کرد. اما شاه از جهش قیمت نفت صدای سرنوشت شنیده بود و فرمان فرموده بود که ایران ظرف پنج سال در زمره کشورهای صنعتی بزرگ درآید. گفتند به فرمان دادن نیست و ساختار می‌خواهد. نپذیرفت.

گفته بود و دلالان فرنگی در سرش انداخته بودند که ظرف پنج سال ۲۰ نیروگاه هسته یی داشته باش، بلندترین ساختمان، اول پایگاه کنکورد، اولین جزیره تفریحی منطقه-چیزی نظیر دوبی امروز – و بزرگ ترین ارتش خاورمیانه را زیر فرمان داشته باش و صدها از این قبیل «ترین» ها.

عظمت رویا و دروازه های تمدن بزرگ جسارتش می داد که سخن همه کارشناسان سازمان برنامه را ناشنیده بگذارد، سهل است تهدید کند که درش را گل می گیرم. به شرحی که در خاطرات دکتر عبدالمجید مجیدی رئیس وقت سازمان برنامه نوشته شده، و خبرنگاران و ناظران آن زمان هم دیده اند که در رامسر چه گذشت، در کنفرانس تجدید نظر در برنامه پنجم، آن نطق معروف را فرمود که «هواپیما به سر باند رسیده عنقریب پرواز می کند، هر کس دل ندارد پیاده شود که من خود تا به اینجایش آورده ام و از این پس خود می دانم به کجا خواهم برد». در آن زمان، سکوت و اطاعت بود، فقط یکی با ادب گفت چون عاقبت این کار می دانم نمی مانم تا تماشاگرش باشم، مهندس مجلومیان معاون اقتصادی سازمان برنامه بود. از همان رامسر کار دولتی را ترک گفت و رفت.

سه سال بعد از آن تصمیم از سر خودرایی و البته خیرخواهی، ده ها و بل صد ها کشتی که بارهای وارداتی برای ایران آورده بودند در بنادر جنوب صف کشیده بودند، تا چشم می دید بر سطح آب چراغ ها روشن بود و ملوانان و جاشوها شادخواری می کردند با پول ملت ایران که در یک سال چهارصد میلیون دلار دموراژ جریمه تاخیر در تخلیه بارف دادند. امکانات بنادر، اسکله ها چند برابر شد اما سیمان به اندازه نبود، سیمان رسید، وسیله برای رساندنش به درون کشور نبود، کامیون های وایت – سفیدرنگ – امریکایی خریداری شد، راننده یی نبود، کنسولگری های ایران در پاکستان و بنگلادش مامور استخدام راننده درجه یک شدند، به رشوه تصدیق های ساختگی در کار آمد و تا ده تایی از کامیون ها در جاده بندرعباس به کرمان چپه نشدند کس به صرافت فساد در کنسولگری ها نیفتاد. این کامیون های وایت چندان ماند که چهار سال بعد از خریدشان نصیب لشگر صدام شد که انبارهای بندر خرمشهر را غارت کردند.

اما این همه حکایت نیست، چندان که کمبود برق، شهرها را در تاریکی برد، کارخانه ها با مشکل تولید روبه رو شدند، کارگران بیکار شدند، تورم سرسام آور شد، قیمت ها گرانی گرفت، هزاران بازرس استخدام شد که گرانفروشان را بگیرند، اصناف و بازرگانان گرفتار بی عدالتی بازرسان شدند و چرخه سقوط به کار افتاد، سیل جاری شد، گمان نرفت که این حاصل همان رخداد تجدید نظر در برنامه پنجم در رامسر است و حاصل دور زدن کارشناسان سازمان برنامه.مفاسد اقتصادی شکل گرفت، مردم دانستند این هیاهو از بهر چیست اما حکومت ندانست و رفت تا مدیران سابق و لاحق را قربان کند.

اقتصاد شکست خورده بود دیگر به دنبال مسببش می گشتند. و چون شکست یتیم است و پیروزی صد پدر دارد، پس جست و جو ادامه یافت و ساواک به ماجرای اقتصادی رنگ سیاسی زد. از اولین کسانی که در آن زمان به حکم بررسی های نخستین قربانی شدند فریدون مهدوی وزیر بازرگانی وقت و دو معاونش بودند که ساواک کشف کرد اولی عضو قدیمی جبهه ملی و دو دیگر از اعضای کنفدراسیون دانشجویی مخالف بوده اند. اما کس از کس نپرسید نکند ورد دوم را نمی دانیم. چنان که وقتی دیگر بار سیل به راه افتاد به خود نگفتیم مومن از یک سوراخ نباید دو بار گزیده شود. ما گزیده شدیم نه دو بار که بارها.

در اقتصاد شکست خوردیم به پای سیاست نوشتیم، در سیاست کم آوردیم سراغ اقتصاد رفتیم مگر با یارانه اش جبران کنیم. هر بار دشمنی قهار در جیب داشتیم که بیرونش کشیدیم و ناسزابارانش کردیم. آن بار شاه گفت هر بار ما گفت وگوهای نفتی داریم مملکت شلوغ می شود. نگفتیم این همه از قامت ناساز بی اندام ماست.







پنجشنبه 10 مهر 1393
* اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

* چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ...... به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را 

* هیچوقت خدا رو آنقدر وارد زندگیم نمی کنم که خودم از زندگی بیرون بشم. اگه خدا نویسنده زندگی منه؛ منم بازیگر این زندگی هستم. پس من هستم که تصمیم میگیرم زندگی رو چطور بازی کنم 

* یاد بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر. در بازی زندگی اگر عوض نشویم تعویض خواهیم شد 

* در گفته‌ها و نوشته‌های دیگران،‌ بدنبال نسخه‌ای کامل برای زندگی خود نباشیم، بلکه فقط جرقه‌ای را برای خویش جستجو کنیم

* راه حل های کوتاه مدت ، مشکلات بلند مدت ایجاد میکنن 

* کسانی که بیش از دو سال در یک شغل می مانند،   ۵۰ درصد کمتر حقوق می گیرند

* بزرگترین شكست های زندگیم، بخاطر دروغ هایی بود كه نگفتم...

* پولدارها چیزهایی می خرند كه آنها را پولدارتر می كند، اما افراد فقیر چیزهایی را می خرند كه افراد پولدار را پولدارتر میكند!

یک روز، بر گونه‌ی این مملکت بوسه میزنم و بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…